از پله ها که بالا می رفتم، امام من و بچه را دیدند. لبخند زدند.
دختردار شدم. گفتم بچه را ببرم امام ببینند. از پله ها که بالا می رفتم، امام من و بچه را دیدند. لبخند زدند.
پرسیدند: بچه ی خودت است؟
گفتم: بله!
دست هایشان را آوردند جلو که بچه را بگیرند و پرسیدند: دختر است یا پسر؟
گفتم: دختر.
بچه را خیلی مهربان بغل گرفتند. صورتشان را روی صورت بچه گذاشتند و پیشانی بچه را بوسیدند. بعد گفتند: دختر خیلی خوب است.
در گوش بچه دعا خواندند و بعد پرسیدند: اسمش چیست؟
گفتم اسم نگذاشته ایم که شما بگذارید.
گفتند: فاطمه خیلی خوب است و این جمله را سه بار تکرار کردند.
داستانهای علما: دقت و ریزبینی امام خمینی (ره)...
ما را در سایت داستانهای علما: دقت و ریزبینی امام خمینی (ره) دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 64